|
غریبه ها نوش!
بودا بار
عود̊ سوز
باریک ِ نور
به سلامت،
با انگشتان قلّاب شده و سایه های رقصان
در آن انتهای تاریک ضیافت؛
به تنهایی نوش
کنار شمعی روشن
نی نی چشمان درشت حقیقت
بر پاره های بی وزن خاطرات ِ دریده ات. + نوشته شده در شنبه 23 آبان1388 0:17 توسط سارا |
دلت زمینی سوخته که هزار رنج شیارش می زند نگاهت لرزان به اشکی که ناریخته حرف ها دارد؛ غمگینی بانو که تابستان پرخاشجوی سرزمینت به نیروی صد دیو آسمان را گُر می گیرد [] بانوی آب ها، بانوی سپیدپوش سحرگاهان، آناهیتا، خلیج اشک هایت شکوه شهریاران ِ رفته را به یاد می آورد، کاخ های سوخته، شیرمردان ِ آویخته، اشک های ریخته، مشعل های دیگر خاموش... و دریا خود ِ تویی، که خسته ای از تماشای روسپیان حریر پوش و ننگین نگاه های ناپالوده ی مردان ِ سِتُرگ [] شبانگاه آتشکده می سوزد میان آوازهای باستانی صد مُغ و اهتزاز پرچم سیاه آسمان را رنگ می زند؛ خشمگینی بانو، نشسته بر صخره ای عظیم با امواجی گسیخته، می دانم، دیری نمی پاید که به خروش موجی بلند می بلعی تمام آتش را + نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388 23:12 توسط سارا |
|