|
هیاهوی گُل کوچک خاموش می شود و پیرمرد برای ابدیتی عصازنان کوچه را خواهد پیمود - تَق ... تق ... تق ... - انگار برای کسی حجله بسته اند و صدای اذان مثل یک مارپیچ ِ بلند به همه جا رخنه می کند؛ آنسو تر، پشت پنجره زن ایستاده ، آبستن ، یک دست به کمر تمام خانه های شهر را جاروبرقی می کشد *** صدای زنگ در می آید: "خانم ببخشید، توپ ِ ما توی حیاط شما افتاده" + نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388 15:21 توسط سارا |
|