|
دیوار برلین که فرو می ریزد فرشته بالهایش را می چیند و بر زمین سرد آشیانه می کند؛ کنار همین پنجره می نشینم، همین پنجره که از آن روز برفی به بعد تصمیم گرفتم چیز جدیدی میان قاب خاکستری اش نبینم سرم پر است از اروپای شرقی و کودک دو ساله ی گیله مرد - که تاتی تاتی کنان - به تماشای باران و تنهایی بی مانندش به دیوار کومه می آویزد و مبهوت بی گناهی اش ضجّه می زند... {} انگارم که هیچکس هیچوقت ندانست کتاب های فارسی مدرسه بر من چه آوردند + نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387 14:21 توسط سارا |
|