|
به مادرم که شبیه نقاشی های ونگوگ است به خیالم عطر خوبی داشت که انگار از هیچ گلی برنمی خاست می خندید همیشه شبیه یک پری گاهی یا یک پریچهر: جوان و نازک تن و بی مانند؛ آواز می دانست، و پرواز با من - کوچک و نحیف - با آغوشی باز ** مادر بلند بود با دو گیس سرخ رخشان آراسته به کُپه های گل مروارید؛ با دو ستاره روی شانه هایش و دو بال: سپید، سپید... ... زیر بند رخت رقص می دانست - چون خود ِ بانوی نسیم - و حلقه ی دست چپش آفتاب می تراوید ** قشنگ بود با گوشواره های گیلاس و یک سبد انگور سبز ماه بانوی بچگی ها، مادر: عشق صندل های پاشنه بلند - تق، تق، تق...- دامن ِ چین چین، هوس دست های لطیف و معطر تندیس بی مانند دخترانگی ها عطر بوسه گلبرگ قصه لالایی گریه "زنی که همیشه در آفتاب می خندد" که این تصویر هرگز پیر نخواهد شد... پ ن: مادرم در قید حیات است. پست جنبه ی نوستالژیک دارد. + نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387 20:32 توسط سارا |
|