|
یک تکه یخ برای خون مردگی افکارم و لالایی برای پریشانی ماه [که شاید دیگر اشک نریزم شاید دیگر آه نکشد شاید یک شب ما هم خوابمان ببرد] به گیس سپیدش و چهره ی نقره فام سردش آهسته دست می کشم و تمام لالایی های زمین را برایش از بر مرور می کنم: - تو که ماه بلند آسمونی، منم ستاره می شم دورت می گردم... – ... دیریافته ام اما زود از بر می رود چشم پر از اشک را باز می کنم: که ماه مدت هاست خواب رفته و گرگ زوزه می کشد + نوشته شده در دوشنبه 4 آذر1387 3:47 توسط سارا |
|