پاییز می شود
زالوهای شالیزار نفس تازه می کنند
و نسیم به عریان کردن درختان دل خوش می کند
...
آسمان ابر می شود، رعد می شود و خاک، نرم...
و ورق های سفید کتاب فارسی
به تعریق هزاران دست کوچک
هنگام مشق
زرد می شود

پینه بسته شالی کار
و مردمک های رنگ پریده اش
امسال در خلسه ی جایی دور تر
در افق کبود فرو رفته
آه می کشد
نگاه می کند
آه می کشد
[آه...
نگاه...]
پایین پله ها عروس می برند
شهر در سکوت است
دره در سکونی ابدی خواب می بیند
سبز می شود
و عطر سبوس فرایش می گیرد
و این باران است
که سال ها پیش کف دستم خشک شده
و خیالش را هی خیس می کنم
و با خودم
همه جایش می برم
پ ن: عکس بالا را خودم گرفته ام. خیلی شخصی است. کپی رایت را فراموش نکنیم.
پ ن دوم: سه ساله شد این نباریدن ها...
+
نوشته شده در شنبه 6 مهر1387 1:7 توسط سارا
|