|
جمعه کسی با کسی نسبتی ندارد زوال عصر جمعه همسفر سال های من تابستان می رسد و انگار هر روز باز جمعه است: جمعه های مشکوک به حجم های ملال انگیز قیلوله های بی دلیل جمعه های پوک بی نگاه های
کهنسال پیرمرد های شهر من - یک مشت جمعه
ی مضحک و مفلوک- [ ] با دهانی خشکیده بوی سیگار و ادکلن طعم میوه های کرم زده: بازگشت لشگری شکست خورده از میهمانی ناهار [ ] تنهایی یه صرف تکالیف انجام نشده با صدای قاشق و چنگال از ساختمان رو به رو و یک سبد خواب خشک جمعه به هیچکس نمی چسبد که فردای اش مختوم است به آغازی ملال انگیز و دورتر پایانی دوباره: جمعه غروب هایی کشدار و غم انگیز + نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387 9:59 توسط سارا |
|