|
تابستان، من بیدارم و نیمه شب پر است از تصاویرتبدار و موهوم و گیلاس های سفید؛ مجسمه های چوبی به بوسه خشکیده اند و دماسنج برای مدتی طولانی سی و هشت درجه ی
سانتیگراد را نشان خواهد داد... [ ] - کلیشه
های من - صبح آشوب گنجشک ها، بهار نارنج، عاشقانه های پدر و مادر، میز صبحانه ی گوشه ی ایوان، پنیر و هندوانه ی سرخ، قاشق چایخوری توی استکان و گلدان های آویزان ... [ ] پله های بلند و صدای تمام نشدنی کبوتر های بام خداحافظ ژوپیتر من بیست ساله ام و دیگر هرگز در استکان های کمر باریک با حاشیه های
طلایی چای نخواهم خورد. + نوشته شده در شنبه 22 تیر1387 23:55 توسط سارا |
|