در زوالِ این ساعات،
مرا به چکاچک ضربات اشک و باران
واگذاشته ای،
و از حلول ستاره های سپید شبانگاهان
ربوده ای ام...
آه...
ماهْ ایزدْیار!
منم
زندانی قلعه های نمورِ شمال
زیر تابش دردآور انوار آبی ؛
منم
در آستانه ی زنانگی ها و بالیدن هام
-زیر تازیانه ی پرحجم نگاهت
که عاشقانه می درد-
ماهْ ایزدْیار!
مردِ سختِ استخوانی ِ کتاب های کاهی،
مردِ تلخگون ِ رویگردان از نگاه،
انسان خموش،
لَمس،
بی حرف !
با تو از دلتنگی های کودکانه می گویم
و از درختان مسموم با رگ های آبی و کبود
با تو از درد می گویم،
و از صعود سنجاقک های مخملی به قلّه های دور دست خیال...
[ ]
بگو!
- ماهْ ایزدْیار!-
آیا هنوز هم،
ترانه های خیس و یخی دست هام را
در هوای گرگ و میش دوست می داری؟
بگو
هنوز هم آیا
میان دلمردگی ظهر ِِ تابستان
به گفتگوی صمیمیِ ساقه ای در حیاط
پناه می بری؟
...
[ ]
آه...
- ماهْ ایزدْیار-
ویرانی چشم هات را دیدم
و خمیدگی سنگین سایه ات را؛
میانم امّا،
-در آن شب مضطرب-
جایی برای ماندن نبود...
[برای پذیرش عشقی
که اصلاً هیچگاه، نبود...]
ماهْ ایزدْیار!
مردِ سرفه ها و گریه های نیمه شب،
قامت خمیده ی تابستان،
کتاب ناگشوده!
من از ویرانه های سوخته ی قلعه هایت می گریزم
و گناهم تنها این است
که هیچگاه،
مثل یک پریچهر
دوستت نداشتم...
+
نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 22:31 توسط سارا
|
به بهروز که همیشه بزرگ،
ژرف
و مهربان خواهد ماند...
امشب
من
به اتّفاق تمام شاعرانه هایم
بند آمده ام
...
تنها سکوت می کنم
چه آخرین تبسم شاهانه ی مهتاب ،
همان عبور سبزگون توست
از کنار تمام باغ های نارنج شمال
که بهار امسال
انگار
کمی پیر شده اند
...
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 0:12 توسط سارا
|