پيامبر من كس ديگريست
و اين هاله
- زرد، فروزا
سرد، روشن-
تنها به سرگرداني سايه اي بي نام
سنجاق شده
و اصلاً هيچ هم
روحاني نيست!
بيكرانٍ صحرا
طلاي داغ و سوزان خويش را
زير پاهاي من
گسترده
و كف پاهايم ازين طواف بيست ساله
پينه بسته...
حال نمي دانم
بر كدام سجاده و مُهر
با كدام تسبيح فيروزه
سوي كدام دورترين قبله
نماز بگزارم...
{}
ديگر مي خواهم بايستم
حال شما هرچه دلتان مي خواهد
براي روشني رقّت انگيز افكارم
قصّه و آيه و كتاب بخوانيد،
رداي سپيد نخي به تن،
وعظ كنيد...
هٍي به شانه ام بزنيد آرام
لبخند،
خطاب،
و يك مُشت واژه ي كهنه،
و هميشه تصوير كاشي هاي آبي
با بُته جقه هاي سبز
و هزار چيز موعود
كه قرار رسيدنم به آنها
فريبي بيش نيست...
در اين ميان،
منم كه به اين هاله ي روشن شك برده ام
به تمام فرشتگان زيبارو،
تمام بهره مندي بهشت،
سوزندگي دوزخ،
و به تمام ارواح و كالبَد هاي معلّق در اين خاك كُروي
شك برده ام...
{}
سوگند
نخواهم خورد
تنها باور كنيد
كه پيامبر من كس ديگريست
و اين هاله ي روشن
هيچ
روحاني نيست!
+
نوشته شده در شنبه 10 فروردین1387 21:32 توسط سارا
|