|
خشک شده اند این اشک ها
و سیگار نصفه ام توی این گلدان، خاموش است... یک نفر ساز می زند در آپارتمان مجاور و صدا، صدا صداست که روی گونه هایم می لغزد... ، [ ] ساعت هاست انگار که کنار پنجره قدم های هِی چند تا در میان گنجشک های هراسان و سرمازده ی آخر دِی را شمرده ام: "بی وقفه!!" و کاج خمیده ی پیاده رو را با دلسوزی مستاصل و بی نتیجه ام تا تمام زمستان برف و بلورش بدرقه کرده ام...، ...، صدا می آید صدای ساز، سوت، صدای هوهوی فریاد گون باد لای چرخ های سنگین قطار... صدا...، صدای پر طنین آونگ ساعت که از گیجی دور اتاق پذیرایی می آید، و نیست کسی که صبح سراسیمه روی بهارخواب دانه بپاشد، فقط خیال است، خیال! خیال خیس مادربزرگ که روی سپیدی ملّافه ها لاجوَردِ کبود می پاشد و باز خیال است، خیال! خیال بچّگی ها که ایستاده آن گوشه ی حیاط در امتداد بند قندیل بسته ی رخت: " دستای نرم و سپیدت یخ می زنه مادر بزرگ !" [ ] و سفر نا تمام من رو به جلو از فراز تمام حیاط های خیس و ملاّفه های کبود و گیره های آبی رنگ که هنوز پس از چندین آفتاب و باران و توفان روی بند جا مانده ... [ ] عطر چای می آید عطر برنج دودی، و صدای مجری برنامه ی کودک که انگار همیشه همین شکلی بوده... دفتر مشقم را می بندم انگار دقایقی ست باران تمام شده ... جوراب های پشمی ام را پا می کنم پشت در اتاق زانو می زنم و برای هزارمین بار در هشت سالگی بیمارم صدای قار قار کلاغ های باغ مجاور را به هم زنجیر می کنم ... زمستان من! تو هم می روی دست در دست هشت سالگی هایم به قار قار کلاغی پیر پرواز می گیری می دانم دیر یا زود تو هم می روی... + نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند1386 13:38 توسط سارا |
|