|
برف می بارد... تا زمین تا درختان و تا انتهای خاموش لانه های باریک و امن خرگوشکان... امروز زنی ام سرخ مو ، سوار بر کالسکه ای چوبین که اسب های سرخ می کشندش شلّاق ندارد و اسبان را با بوسه می راند...، و برف می بارد تا افق، تا فردا، تا تمام اندیشه ام و روی دامن بلندم که پاهایم را پوشانده انگار *** امروز زنی ام شناور زیر آسمان یکدست سپید که می بارد و می بارد و می بارد... و سپید است زمین کنار سرخی گونه هایم و کوه ها می درخشند در برابر چشمان اشکینم که سر باریدن ندارند انگار...،
*** زنی ام دلداده به معشوق فرداها، که از پس کوران و برف خواهد آمد با یونیفورمی سرمه ای و زخمی خیس بر سینه که سرخ می درخشد در برابر چشمان اشکبارم که می بارند یکبند... ... و فردا که بیاید، سورچی کنارم اسبان را باز خواهد داشت از تقلّا که رسیدنی در کار نیست کنار این سنگ عمود که نمی درخشد چون چشمانی که هرگز نوری نداشت و حروفی محکوم ماندن جای معشوقی که هرگز نماند... و من زنی خواهم بود سپید مو، زرد رو، پیاده، با دامنی پاره پاره خیس اشک آبستن با جنینی مفلوک، و برف، دیگر، نمی بارد.
+ نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386 11:57 توسط سارا |
|