|
برای روزهای سرد زمستانی ام و مدرسه که دیگر تصویر گنگ و مرده ایست در ذهن ملولم، برای پدر که دستانش همیشه بزرگ است... پشت كوچه هاي خيس، مدرسه، و صداي گوش خراش زنگ... باز هم باران مي بارد باز هم لبخندم زير دست و پاي چند همكلاسي له شده ... مردي مي آيد از پيچ تند كوچه، كوچه اي كه غريبه اي در انتهايش آسمان خراش مي سازد، مردي مي آيد، مردي كه كاپشنش بوي لباس هاي پدر را مي دهد و دست هايش مثل دستان پدر بزرگ است و گرم... مردي مي آيد كه شايد مثل پدر معلّم است... از شيشه هاي اُرسي نورهاي سبز و سرخ مي تابد و او صورت خونين و كوچكم را مي شويد، در حاليكه در آغوش بلندش پاهايم به زمين نمي رسند... ... كوچه هاي خيس را پا به پای كودكانه ام تا آستانه ي درب مدرسه با من طی مي كند و مرد مي رود مرد مي رود مرد مي رود مرد مي رود مردي كه كاپشنش عطر لباس هاي پدر را داشت مردي كه مثل پدر شايد معلّم بود... مردی که شاید اصلاْ ، خود پدر بود ... + نوشته شده در دوشنبه 17 دی1386 13:34 توسط سارا |
|