|
صفیر باد می بُرد
صدای سم اسبان وحشی را و جنازه ای بی سر، از فراز تپه فرو می غلتد ... ** شعله ، به بلندای دیوارهای بارو رقصان، پرواز می گیرد و عروسکی هنوز میان جعبه ای چوبین آرام می رقصد... ** اینجا زنی آبستن هر روز اشک هاش را در شیشه ای تنگ جمع می کند ... ** زمان می ایستد انگار و تمام ساعت های شنی در سکون بی نقص خویش فرو می میرند. + نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386 11:46 توسط سارا |
هی سنگ، پنج تا پنج تا، ده تا ده تا، صدّ تا صدّ تا،
گیر می کند پایم، تب دارم. چنگ زده ام به چیزی نامعلوم توی جیبم و خودم را کنار می کشم از مردم صدا هوا از تو، از تو! به سرم می زند رها کنم، مثل خواب زده ها روی خطی ممتد و باریک، بی اعتنا، بی هوا راه بیفتم و همینطور به اعتبار نمی دانم هایم پیش بروم. سوار ماشینی شوم، گیرم پشت چراغ قرمز هم بمانم چند باری و نرسیده برسم به ناکجایی، پیاده شوم، اسکناسی، سکّه ای و راه بیفتم همانطور که بودم با این تفاوت که چیز نامعلوم توی جیبم را پیدا نکنم... تب است این ها! تب است و سکون!، چیزی هذیان وار که در ناخودآگاه ملولم از سایش دو فکر چرکین بیرون تراویده و دستمال مچاله ی سپیدم هم خشکش نمی کند... " چه سان منِ این همه مشکوک آلوده ی مرضی اینچنین گشتم؟ " [ هی آژیر و آژیر و آژیر، صدا و صدا و صدا، آواز آوا آوار... ] - از حمل من فارغ باش، من خود در راهم، هرچند در زهدانی سترون، هرچند از مجرایی مسدود، هرچند بی روح، بی روح... از حمل من، از من، فارغ باش! ماه در آمده، نصفه نیمه، شیشه را پایین بکش، گیرم که بادی بوزد، گیرم حال خرابم را بدتر کند، گیرم باز هم هذیان بگویم و تو دست به گونه ام بکشی که " چه داغ است! " و نا خواسته بالا بیاورم چند ماه اخیر را... که چه؟ -خب خودت را کنار بکش از مردم صدا هوا از من، از من! نه مریض می شوی و تب می کنی، نه هذیان می گویی، نه چیزی را بالا می آوری! بگذار اتّفاق بیفتد! حتا اگر سنگ باشد زیر پایت، پنج تا پنج تا، ده تا ده تا، صدّ تا صدّ تا! و تو بلغزی و کم و بیش پیش بروی... تنها حتّا. پ ن: اشک، اشک، اشک... همینطور تکرار می شود زیر پوست صورتم... ساکتم امّا... بی خروش، بی صدا،بید ا ر. . . + نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386 10:51 توسط سارا |
|