|
پیرزن به شمعدانی ها آب می داد
همینطور بی حساب دست هایم را از پنجره بیرون انداختم باد لای انگشتانم حریر شد و پیچید * نگاهش می کنم شده یک عکس که چیز خاصی را روایت نمی کند "کجا می ری بادبادک رنگی رنگی من؟" * دو سنجاقک پشت درخت ها جفت گیری می کنند شده نقطه ای ارغوانی در دوردست افق "نخش تا همین الان تو دستم بود..." * یاد می آورم روزی برایش شعری خواندم که حالا از خاطرم رفته "سنجاقکه پرید و رفت مث خود بادبادکم" پ ن: دو ساله شد اینجا... + نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386 13:29 توسط سارا |
|