|
زندگی ام را میان دو پلکم چسباندم
مثل نگاه نمی دانم چرا حالا شده چیزی سفت میان دو چشمم مثل اخم هوای گریه دارم و سرد و سنگین است فضای سینه ام، انگار ابرگون... تلخ شده ام مثل قهوه ی نیم خورده ام که توی فنجان سیاهت جا ماند آن شب و آغوشم از گرمای سیالی که حرفش را می زدی خالی ست با ردی ازعطری کهنه که تویش جا مانده و شیشه اش را قبل تر ها بر حسب تصادفی ناگزیر شک س ت م... آخ ! ته صدایم به بغض آلوده ست و خیالات مشکوک توی سرم رنگ به هم پس می دهند و دست آخر قرمز ترینشان می شود چیز مایعی که از حفره های بینی ام به بیرون می تراود... *** دست های خیسم را بگیر و در خاک دفنشان کن... هرچند که شورند و هرگز سبز نخواهند شد. پ ن: تمام می شوم و فراموش... سلام! و خدا حاف ظ... + نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386 13:32 توسط سارا |
|