|
در پیچ تنگ دالان کسی از اضطراب خموش من سخن گفت که از عمق پررنگ گودال بر می خیزد و تیک تاک افسرده ی زمان تیغ بر تن داغش می زند * میان این همه حرب من به خلسه ی بی نقص عقاب غبطه می خورم که بر فراز بی همتا بی پروا نشسته و غرور مسلول مردمکان را نظاره گر است * آمده ام، سلام! فرفره های کاغذی، که کز کرده اید بر حاشیه ی گلفام ایوان! و بادبادک های روزی رنگین، که بر بام بق کرده اید! سلام... * در شکاف جدار خشکید تر ساقه ی درختی نو که باران ندیده بود هرگز و هزار میوه ی سبز قربانی پاییز شدند * یک صبح که هوا طعم غروب می داد مرا هوهوی باد به زمین آورد شیار کوه پر شد از گرگ و میش و غنودن ابرها را نگاه پر طعنه ی ماه فراری نشانه رفت... * همه لباسم نبض شده و اسبی چموش لای موهایم پشت دریچه ی قلبم زیر پوستم اسیر درد ساق مضروبش است، آرام ندارد * وای بر تو! که التماس پیچک را از فراز دیوار همسایه نمی بینی * باد گیسوان گورستان را شانه می زند و صد فانوس، به احترام چند مسافر آهسته می سوزند و صد شب پره، از التهاب ستاره ای سرخ شعله ور می شوند زبانه می کشند * گریه چرا؟ وقتی که اشک های نهال را خورشید به دلسوزی بی هوده اش تبخیر می کند، می خشکاند ؟ * باد شرجی از جنوب می وزد و تن چروک زمین را صیقل می دهد، بانویی جام به دست از پلکان عمارت پایین می آید و چند مجسمه ی چوبی تعظیم کنان به سایه اش چنگ می زنند * نقطه که می گذاری ذغال نرم می شود و دستان سیاهت سوی چهره ام پر می زنند... مرا ورق نزن که فصل تازه ای شروع نخواهد شد و رنج کهنه ای تمام * درختان پیاده! که سوی افق برمی دارید، کلاغان را بگویید مراسم تدفین نزدیک است و من اینجا جا مانده ام... * چوپان زاری کنان به پای گرگ می افتد و بره ای نالان کنار نهر خون بالا می آورد... کافی ست! * من، مطرود، تصنیف کهنه ای که لای صد دفتر گم گشته و هیچ سازی به آن آشنا نیست * سپید سپید هزاران بلور یخی، زمستان در این باغ آواز می خواند و ژاکت پشمینت برایم بزرگ است ** طعم نفت می دهد این بهار نامده و من پیش از پایان اسفند خواهم رفت
پ ن۱: ما خولیا پ ن۲: بلند است، می دانم... + نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر1386 15:18 توسط سارا |
|