|
می آیی
و لب هایت را دوخته ای با یک نخ باریک از واژه که گویا پیشتر خطشان زده بودی، با درختی بر شانه ات که سبز می شود هر آن و سر شاخه هایش عجیب به پیشانی تب دارت چسبیده اند... * شب که می آید در بستری سرخ شناورم، و پریان آواره، اشک ریزان، در تاریکی انتهای دالان مویه می کنند * بیدار می شوم، باران می گیرد و تو هی فریاد می شوی که : " آرام " * باز انگشتم سوی دریچه است و مردی سخت، پالتو پوش که تیز نگاهم می کند زیر باران * خشم می شوی، اشک می شوی و تمنا... من اما می دانم که یگانگی کودکانه ای، لای این ملحفه ها بیدار است و مرا می گرید، آیا؟ * جایی، آب تا هنوز چکه چکه چکه می کند و تو اندوه لخت گیسوانم را شانه می زنی * ببار بمان آواز شو میان فضای بی واژه ی لب هایم سوگند که می کارمت ، در گلدانی نیلی و خاک خاک خاک خوب را به ریشه های مغمومت هدیه می کنم * تو تنها تصویر شو ببار بمان آواز شو ... سوگند، که می خوانمت . + نوشته شده در دوشنبه 21 خرداد1386 16:35 توسط سارا |
|