|
پا بر گلوی خشک زمین می فشاری،
می دانی؟ که چشمان سرخ آسمان روزهاست در این التهاب نمور می سوزد نمی بارد نمی بارد... * میان امواج مرده ی آب خیره به ماهی مصلوبی که دشنه ی آفتاب تا ظهر دلش را می شکافد، افسوس که ضربات پارو دیگر پهلوهای قایق را نمی لرزاند * چشمانت تقدس مردان سبزپوش را اندازه می گیرد و گوش هایت طنین مرطوب آوازهای روحانی را که با واژه هایی سست بر فراز درختان سوخته جاری اند، شکار می کند... * سوگندهای عبث به پلشتی کنار هزاران جام لبریز جاری گشتند و سوارانی بی نام غرقه به پهنای رودی تیگران از رویای نحیف گیسوان زنان بی پناه گذشتند... *** های دخترک اردی بهشت! چه کسی مچ های استخوانی ات را به پنجه های تیز سنگ گره کرد؟ پ ن: خشمگینم... خ ش م گ ی ن! + نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت1386 16:22 توسط سارا |
همه را دیدم... ،
یک بادبادک ساز که از ارتفاع می ترسید، و یک پرنده باز که کبوتران را سر می برید، من زنی را دیدم که نفرتش را نان می کرد و به ماهی ها می انداخت ... و دختری که بکارتش را به یک هجای خونین فروخت... *** در خواب همه را دیدم... کودکی که عریانی اش را لای دفتر مشقش پنهان می کرد... و گدایی پیر که شمردن نمی دانست، کسی را دیدم که پشت آینه خیره به دست هایی بود که خطوطشان را نمی شناخت و چشمانش بیمار بود *** من در خواب همه را دیدم، با چشمانی بسته، آنگاه که وهم سیاهم آغاز شد... * پ ن: آلا جان! ، حسن آقا! بکارت را مقدس نمی دانم و نخواسته ام مقدسش کنم، موضوع آن هجاست... و دخترکی که نمی داند...نمی داند... بکارت تنها همان چیزی نیست که همه می شناسند و به چشم بر هم زدنی تعریفش می کنند... + نوشته شده در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386 16:22 توسط سارا |
|