|
زخم ابرها ژرف تر از دیروز است و خورشید، تیز می سوزاند امروز...
*** شناورم در شیشه ی دودی پنجره و لکه های خشک و تیره اش که حیاط را آلوده می کنند. روزهاست که همینجایم، در این تبعیدگاه همیشه خاموش که چشمانم را دریده و صدایم را به تاراج برده و خویشتنم را کنار دیواری که آجرهای سرخش ترک خورده اند جا گذاشته. دست هایم برایم بس عجیبند و انگشتانم را به سختی می شناسم، و این زخم صورتی، که روزهای متمادیست بر پوست بی رنگم دهن کجی می کند برایم سخت آشناست. *** دلم جا مانده، مثل دستمالی سیاه روی بند رخت که هر روز فراموش می کنی برش داری... و هوای هیچ ندارد، چه تپیدنش هم اینک بی هوده ست... *** خیس و خسته میان قاب چند استخوان محبوسم، من برای نبرد سخت پیرم و حضورم به تردید آمیخته...در وهم خوش خیال من ارواح مزور هر روز ظهور کردند و چون پیامبران دروغین همه پیش از بلا گریختند... *** اینک، بازگرد و مشت های کورت را نشانم بده... قصد پیکار ندارم یک کلید گم کرده ام بازش می خواهم. + نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین1386 16:30 توسط سارا |
من از نگاه خسته ام و بر بام سنگی ام امروز زاغی نمی نشیند
+ نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386 16:21 توسط سارا
|