|
بچه های کوچه های دیروز اند این مردان
که بزرگ شده اند و دستانشان ستبر است و سرد... کارگران وحشت زده ی روزهای دودی آینده که گاه عاشق می شوند و گاه می میرند از ایست های مکرر قلبی که باز می داردشان از هیاهوی زندگی پر هیچ *** پر کشیده اند آن دختران آفتاب سوخته که در کوچه ترانه خوان لی لی بازی می کردند و گاه جیغ زنان گیس همبازی را چنگ می انداختند، و امروز در آغوش سخت مردان شاید عاشق نفس می زنند و گاه خیلی زود رنگ می بازند و انگار می میرند... * عکس از خودم به تاریخ زیرش * پ ن۱: به درخت انجیری که زیر سیمان مُرد و پدر که بی گیاه رو به زوال می نهد... دوستان مرا می بخشند بابت دیوانگی هایم اما نبودنم را دوست دارم، گرچه شرم آور است و عذر و بهانه هایم بی معنا... سال نوی همه... پر لبخند... پ ن ۲: ششم فروردین ۸۶... ۱۹ ساله شدم... بودنم را به چه کسی بدهکارم؟ طلب کند، پسش می دهم... + نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385 20:53 توسط سارا |
|