|
کنار این چپر نمان که هیچ مترسکی به روی کلاغکان رنجور نمی خندد و بید ترشاخه دیگر رازدار بوسه های خیس و مهربانت نیست کنار کرت ها هیچ ملخی نمی پرد و ماده گاو بخشنده شیر نمی فروشد امروز دل باران هم نباریدن گرفته اینجا غریبی برو که این گاو پیر خاطره نشخوار می کند پ ن : ۱۸ سالمه بابا... پ ن ۲ :ما رفتیم! + نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور1385 0:48 توسط سارا |
امروز در هوای سحر کسی با من گام بر می دارد... که من نیستم . پ ن ۱: عاشق نشده ام! پ ن ۲: هرگز...! + نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور1385 1:7 توسط سارا |
غریبه ام با تو و با تمام هستی ، که به نقطه ی کوری ازآن تبعید شده ام ؛ به این اتاق ، که در آن ابرها را گم می کنم ، مدادم را بی هوا می جوم و ناخواسته هق هق می کنم... گویی عمری با مردگان هم قفس بوده ام و امروز تمام من در یک کوچه ی بن بست خلاصه می شود و یک اتوبوس که از آن جا مانده ام... کفش هایم پاهایم را زخم می کنند و کسی برایم دست تکان نمی دهد... ملالی نیست... کوله پشتی ام را از هوای تازه ی سحر پر می کنم ، با دیوارها خداحافظی می کنم ، دست سایه ام را می گیرم و برای کسی که انگار ته کوچه نایستاده دست تکان می دهم... و فردا من رفته ام سایه ام نیز . + نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور1385 0:33 توسط سارا |
|