|
می مانم منتظر قطار در ایستگاه یکی مانده به آخر و تو را در امواج تیره ی انتظار گم می کنم *** رفته ای و زیر سیگاری شیشه ای ، روی میز، کنار دست من خالی ست از ته سیگارهایت ... *** نیمکت تنهای من زیر باران ، و کبوتر خاکستری بی خیال روی سنگفرش قضای حاجت می کند ، روی خاطرات من + نوشته شده در سه شنبه 31 مرداد1385 7:28 توسط سارا |
به تنگ آمده ام
از تمام جرعه های شور خشم که بی هیچ اعتراضی فرو می دهم و نگاه بدشگون دیوار کلافه ام می کند به یک قاب خالی بدل شده ام که در انتظار یک تصویر روزهای متمادی جلایش می دهند ولی هرگز نمی درخشد... + نوشته شده در یکشنبه 22 مرداد1385 3:51 توسط سارا |
خنده ی وهم انگیز زنی مرا می ترساند کوهستان سرد است و برفی و هراس سقوط زبانم را بند آورده سرازیر می شوم پنجه هایم برف را می خراشند امّا سودی ندارد زیر پایم گودال ها در انتظارند رو به پایین ادامه می دهم ، خودم را با تقلّایی فوق تصور بیرون می کشم... و در گودالی دیگر فرو می روم... گویی این کوهستان جهنّمی تنها در گودال های پر برف تعریف می شود... پنجه در پنجه ی برف هایی که سرد نیستند ، جایی میان زمین و هوا متوقف می شوم ... کوهستان چند برابر به نظر می رسد و من برای مبارزه با این روح یخی بیش از حد کوچکم... رویا مرا در هم می شکند *** بیدار می شوم... + نوشته شده در شنبه 14 مرداد1385 18:21 توسط سارا |
روی ایوان کف دستم را رو به آسمان می گیرم، و باران برایم نرم نرمک می خواند :" لی لی لی لی حوضک..." *** مادر صدایم می زند من امّا بی قید و آسوده همینطور یک پا زیر درخت تاک بازی می کنم... *** شتابان قایق های کاغذی مان را به دست می گیریم، روی سنگ فرش خیس حاط پشتی می دویم، بادبان ها را زیر باران تند می کشیم... و من به خیالم که پشت دیوار باغ دریایی هست برای قایق های کاغذی ام!! *** پشت پنجره ی اتاقم می نشینم :" تمام خاطرات من...تمام رویاهایم... باران خورده اند..." + نوشته شده در شنبه 7 مرداد1385 21:41 توسط سارا |
|