|
قهوه ات سرد می شود من حساب می کنم و می روم بی انعام... دیگر نه قرار ملاقات این پا و آن پا کردن سرش می شود و نه من انتظار... سرد شده ام و تلخ مثل قهوه ات که سرد می شود و تلخ می ماند و نگاه من که بر کف دستهایت ماسیده انعام نمی خواهم نگاهم را پس بده... + نوشته شده در چهارشنبه 31 خرداد1385 4:39 توسط سارا |
کف دستم سنجاقکی کشیدم آبیِ آبی نگاهش که کردم دیدم یک بالش می لرزد انگار ... نبض کف دستم بود که می زد آرام... سنجاقکم را بوسیدم چندین بار... لب هایم آبی و سنجاقکم آب شد... + نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385 0:34 توسط سارا |
نمی دانستم برای اینکه خودم هستم باید حساب پس بدهم... عجب افتضاح بزرگی... بودنم گناه است...همانطور که نوشتنم ، حرف زدنم و فکر کردنم من خسته شده ام! شاید هم بریده ام... + نوشته شده در چهارشنبه 17 خرداد1385 14:40 توسط سارا |
نمی نویسم + نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد1385 5:39 توسط سارا |
آسمان آبی تر می شود و من هنوز از دریچه انتظار اندکی هوای اضافی دارم… لیوان آبم را روی ساق پایم می ریزم و خنکای کوتاهی مرا صعود می کند. نمی دانم از چه رو با آبی تر شدن آسمان غروب غمگین می شوم … آسمان همیشه تیره ی ساعت هفت غروب که ماهش آنقدر باریک است که گاهی باید دنبالش گشت… دریچه هنوز هوا را از من دریغ می کند آنقدر که ناچارم برخیزم و کنارش بایستم آن بیرون… پایین… زیر زیر این ساختمان بلند… چقدر آدم هست… چقدر ماشین و چقدر چراغ روشن… کنار دریچه می ایستم ، هوا را از یاد می برم و گرم شمردن آدم ها می شوم. کلافه ام از این همه آدم که همدیگر را نمی بینند… می بینند … امّا خوب نمی بینند… به هم نگاه نمی کنند …نه به همدیگر و نه به من که این بالا زیر نور ماهی که معلوم نیست کدام طرف آسمان جا خوش کرده چشم به دور دورها دوخته ام… چشمم از این همه نور اضافی و این آدم های شتابان خسته می شود… نفسی عمیق در خلأ می کشم پشیمان از نگاه ، پشیمان از هوا سوی اتاق بی ماه خویش باز می گردم … + نوشته شده در جمعه 12 خرداد1385 19:37 توسط سارا |
پیرزن از گذشتگان مي گويد. همين جا مي نشينم پ ن : فرا مي رسد روزي که نه کسي لورينا مکنيت را بشناسد ، نه کسي با ولع داستان هاي امريکاي لاتين را نشخوار کند + نوشته شده در یکشنبه 7 خرداد1385 3:55 توسط سارا |
|