|
۱ کنارت می نشینم ، موهایم را می بافی و برایم از دختران بلند گیسو می گویی، از برج های بلند و سواران همیشه پیروز... 2 کنارت می نشینم، دست به گیسوان سپیدت می کشم، و برایت از کبوتران حیاط پشتی قصه می سازم... که شادند و می خوانند تو امّا می دانی ، که بی تو کسی دانه نمی پاشد... 3 کنارت می نشینم، با یک سبد زنبق تر و موهایی پریشان نبافتنت: "کجا مانده ای مادربزرگ؟ ... بی تسبیح ... بی چارقد... کجا مانده ای... ؟ سهم من هیچ... کبوتران را چه کنم؟" + نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1385 3:56 توسط سارا |
زیر آفتاب می نشینم ، با لبهایی وانیلی و دستانی نوچ بادبادک های خیالم ، بی نیاز از نخ و کاغذ رنگی همیشه در پرواز مشق هایم مانده و کتابم باز است ... + نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1385 13:59 توسط سارا |
دل به یک خودکار سیاه می بندم ، سپیدی کاغذ و پاره ای احساس شور و مرطوب که برایم مانده
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1385 21:21 توسط سارا |
دلم می خواهد خودم را قایم کنم گوشه ای و بخوابم تا نا معلوم ترین ثانیه ها...
باران می بارد. نمی دانم چرا هر وقت من می خواهم خشک بمانم و بی چتر ، آسمان برای دلم آستین بالا می زند.مگر من نگفته بودم که از این کارهای لوس کودکانه بیزارم؟ نمی دانم، نمی دانم چرا چشمانشان را به روی همه ی دنیا بسته اند و هر کدام ، گوشه ای توی این آسمان بزرگ و تنها اشک می ریزند. توی دل آسمانی که نه پری دارد، نه اسب بالدارسپید یال و نه خورشید ...همینطور اشک می ریزند... انقدر که از کوره در می روم: بچه می شوم، لوس و لجباز، لبه ی پنجره می نشینم و پاهایم را بیرون رف آن آویزان می کنم و جیغ می کشم :" بس کنید.... بس کنید دیگر...." خیس می شوم... بی چتر، بی پناه، هراسان مثل گنجشکک اشی مشی... گنجشکک یتیم نقاشی های بچگی هایم باران می بارد... می بارد اما دل من با ابرها قهر کرده... مثل قهرهای ریز و درشت بچگی این بار اما.... بدون آشتی پ ن: همانطور که پست قبل را بی دلیل نوشتم... بی دلیل هم حذفش کردم + نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1385 21:46 توسط سارا |
|