|
در سیاهی شب هم نمی توان پنهان شد دیگر نه در هیچ پنهانم و تمام جسم بی معنایم از حاشیه ی پتویی مندرس بیرون می زند با خواب هایی غبار آلود به وسعت یک آه که از سر درد می خیزد و تکه پاره های خیس دستمال کاغذی مثل من بر کف مفروش اتاق شناور پنجره با نگاهی خیس و گذرا مرا ورق می زند و چشم تاریک و سرخم در ژرفای متزورانه اش خاموش می ماند در هیچ نمی توان پنهان شد بار سنگین بودن را باید به دوش گرفت و تا ناکجا کشیدش ردّ خاکی بی مفهوم تن دیر نمی پاید ، تند بادی از پس تمامش را می درد تمامی را که از من به جا مانده تمام باقی مانده های مرا تمام تکه تکه های مرا آخرین چراغ ساعت هاست خاموش است و عوعوی سگ همسایه خلوت کوچه را خراب می کند هنوز بیدارم زیر این پتو که مرا نمی پوشاند زیر این حجم نامحسوس که بر تمام من سنگین است و ساعت خواب زده با دستانی لرزان چیزی را به من یاد آور می شود هنوز بیدارم با چشمانی باز و سرخ با تنی پر از گلایه های کلیشه ای و پتویی که هرگز مرا نمی پوشاند ... + نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1385 2:13 توسط سارا |
کو دک در خواب می خندد
با فرشته ها همبازی شده و من با دیوهای فریاد آلود خویش، به بستر می روم... + نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385 5:9 توسط سارا |
قلم بیمار است... قلم ناتوان، در توصیف تمام آنچه بر من می گذرد و در وصف تمام فرو ریختن ها... زیر پوششی از تاریکی ، خویشتن بی نورم را پنهان می کنم و با هراس از کنار رفتن پرده ها ناخنهایم را می جوم. موش کوری عصا زنان از سوراخی بیرون می جهد و در روزنی دیگر، بی درنگ نا پدید می گردد. تنها طنین صد باره ی صدای عصایش باقی می ماند و دیوار های لرزان از سکوت. می دانم ... بیرون هیاهوست... باد گرم می وزد، مردی فریاد می زند و صدای پارس سگی آواره انگشت اشاره ی مردمان را به خود نشانه می رود. می دانم بیرون پر است از آتش و نور های غبار آلود که بازتاب فلزی شان چون سوسوی چشم جغدی پیر می درخشد... جغدی پیر که از شاخه فرو می افتد... روزی... نمی دانم کدامین جهنم سرخ است که بتوانم در برابرش خاموش به چشم آیم، نمی دانم که کدام سردترین آب است که می تواند تا ابدیت شعله های تلخم را به خواب برد. زنی آواز می خواند و من حتا یارای برخاستن ندارم تا ببینم برای کودکش می خواند یا برای خودش که رخت ها را شاید از بند می آویزد . همینطور زیر پنجره می نشینم، ناخن هایم را می جوم و باور می کنم که برای کودکی های تنهای من لالایی می خواند و باور می کنم که با چشمانی باز به خواب رفته ام. آه که این خانه ، این اتاق بیش از حد سخت و محکم است. آه که چون گهواره کودکان پارچه ای ام تاب نمی خورد... گهواره ای که ساعت ها کنارش به چشمان پلاستیکی کودکان بی جانم چشم می دوختم و تابش می دادم تا مطمئن شوم خوابیده اند. و این آفتاب... این آفتاب نو بیش از حد نمور است... آنقدر که گرمایش را باور نمی کنم... آنقدر که شک دارم آفتاب باشد یا نه... مرا عصایی دهید تا مانند موشی کور راه بیابم...تنها عصایی به خشکی باریکه چوبی که بر آن تکیه زنم... مرا عصایی دهید... پ ن : امروز تولدم است. به سلامتی تمام کور موش ها و عروسکان مرده در دستان کوچکم و به سلامتی زنان آواز خوان کنار بندهای رخت : مبارک باد... پ ن ۲ : بهار بود امروز... من اما تلخ بودم. غرق شده در اوهام همیشگی... بی هوش... بیمار... بی من ... (۱۰/۱/۸۵ ) + نوشته شده در شنبه 5 فروردین1385 0:29 توسط سارا |
|