|
خیز بلند من به سوی هیچ... ، برایم همان هیچ را هم به دنبال نداشت باید سبکتر می بودم باز از این کوچ هر ساله جاماندم آری باید سبکتر می بودم... درخت های خالی ! برگ های پوسیده ! مرا هم شریک زوال شیرین خود کنید...، پیش از آنکه در گرمای طعنه آمیز دستکش های چرمینم بسوزم پیش از آنکه چون تندیس زنگار بسته ی قدیسی گمنام ذره ذره فرو بریزم مرا هم شریک زوال زیبای خویش کنید... پ ن ۱: ( عکس از خودم... از پاهای خودم، که دیگرانقدربیراه رفته اند بی حس شده اند.هنوز همان کتانی های کلاغی مهربان را به پا می کنم... اما راه نمی روم...) پ ن ۲: آمدم تا بمانم و تنهایی ام را بمیرانم... لحظه لحظه دورتر و تنها تر شدم... دوستان خوبی پیدا کردم ...اما عجیب که تنها یی ام باز هم خراشم می دهد... خیلی خسته ام و درمانده... تراس برفی ام را خراب نمی کنم... مدتی در غربت رهایش می کنم ... مدتی ... شاید طولانی... از جنس هرگز... پ ن۳: اسفند کوچک را ارام آرام نشخوار می کنم... سال نو مبارک... سال نوی همه مبارک... + نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند1384 2:45 توسط سارا |
مچاله می شوم تنگ تنگ و فواصل را بریده بریده می پیمایم دور دور این برگ های خشکیده من مرده بی اشک مثل ترکه های فرود نیامده که می خشکند و می سوزند در خود می لغزم آرام آرام چون خزیدن سایه بر دیوار تهی می شوم می دانم... صدای گر گر شعله ها نمی آید به خود واگذار شده ام تا برای سوگواری رختی برگزینم زنان بلند شمع به دست در تلاطم بازوان مردان ستبر سیاه پوش برای سوگواری می آیند مچاله می شوم کسی لالایی نمی داند؟؟؟ سرد سردم... برایم بخوانید... بخوانید... ... + نوشته شده در جمعه 19 اسفند1384 0:27 توسط سارا |
کودک اسفند می دود و نفس های یخی اش در تندی نگاه های آفتاب آب می شود . در تعقیب پاهای چالاکش ناتوانم و هر چه تلاش می کنم راه به جایی نمی برم . گوشه ی دیوار کوچه می ایستم و دستانم را گرم می کنم. دوباره هایم باز گشته اند و باید حضورشان را جشن بگیرم . ملالی نیست ... دوباره جشن می گیرم... دوباره و دوباره برای هزارمین باراز سر نو جشن می گیرم... برای هزارمین سال... آری ... هزار سال طولانی و نیمه تمام ، هزار بهار ، هزار فروردین پراز هفت سین ، پر از چراغ لاله ی آبی و پر از سکّه های نقره ای ... هزار سال پر از فراموشی و پر از دغدغه های زرد رنگ ... کنار دیوار به راه می افتم و زیر سایبان ها به پیش می روم . گیسوان هزار ساله ام ، پیر امّا سیاه پشت سرم جاری اند و رد پاهایم را پاک می کنند . آه که نمی دانم کجا هستم ... نمی دانم کدام در را باید بزنم... نمی دانم پشت این درهای آشنا کیست ، چیست ... گم شده ام انگار ... این کوچه های خواب زده را نمی شناسم. این مکان غریب را نمی شناسم ... اینجا نبوده ام ... هرگز... ... نبوده ام - آهای ... رهگذر من گم شده ام ... مرا پشت سر مگذار ... من میان هزاران سال شیشه ای گم شده ام ... بین تمام چکّه چکّه های باران های طولانی شمال ... لابه لای درختان نمدار و سبز ... پشت قارقار کلاغ ها و زیر این انبوه سیاه موی روی سرم گم شده ام ... نمی دانم چرا ... آخر من که با تیله های سبز و آبی ام راه را نشان گذاشتم ، روی ابرها ضربدر کشیدم ... پس چرا تیله هایم را تلنگر تیک تاک بی رحم ساعت ربود ؟ چرا ابرها کوچیدند؟ ...چرا نمی توانم راه خانه ام را پیدا کنم؟... مرا با هزار سال خاطره پشت سر مگذار ... راه را گم کرده ام ... + نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384 6:31 توسط سارا |
|