|
اگر پرنده ای بودم به لانه ای قناعت می کردم بر درختی سبز و با عریانی اش می ساختم در زمستان... ، خوشه خوشه پرواز می چیدم از اوج بال و پر از باد می گرفتم ، به دانه ای گندم دل می بستم و به نغمه ای آرام می یافتم اگر پرنده بودم ، در آفتاب نفس می کشیدم باران را می بوییدم ، برگ بالینم بود و درخت پناهم اگر پرنده بودم ، اوج دلتنگی هایم یک نیمکت بود و نگاه افسرده ی پیر مرد که دانه می پاشد ... اگر پرنده بودم اگر پرنده بودم ... اگر ... ... پرنده بودم + نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1384 23:32 توسط سارا |
آفتاب نحیف زمستانی در من می تند درخت ها جاری کسی نیست جز من... ، ... با من ، گاه صدای عجیبی می شنوم ، از ماورا نمی دانم کیست که اینچنین مرا می خواند از لای شاخه ها سرک می کشم چشمانم را ریز می کنم و آفتاب لای مژه هایم اسیر می شود نگاه کسی بر من سنگین است درخت را می تکانم : " با من حرف بزن... " آرام می گیرد سایه سکوت می کند دره سکوت می کند سکوت... بر فراز ابرها می تپند و نفس نفس در تنگنای درونم اوج می گیرند ... باز می مانم از تقلا پشت چینه ها صدایی ست از آن من پلک می زنم در باد و آفتاب را رها می کنم پر می زنم در اوج روح باریدن می گیرد در من ... ... با من
+ نوشته شده در جمعه 21 بهمن1384 0:34 توسط سارا |
ماهیان تن به ساحل کوفته ماهیان مرده ی خیال من موجی از آنتان نیست و ماسه ها پذیرای سرمای فلس فلستان نیستند نور می درد آب می رود
ابدیت گمنام نزدیک است...
+ نوشته شده در جمعه 14 بهمن1384 2:13 توسط سارا |
صبح که می آیی ... برایم کتاب بیاور و آب کتاب تازه با عطر خوش کاغذ عطر درخت و آب برای چشمان خیس و خواب آلودم برایم رو اندازی بیاور گرم که خواب های من سرد است و تاب سرما ندارم هیچ برایم سلام بیاور سلامی نرم به صلابت یک نهیب... که مرا بیدار کند
( * عکس از آزاده جان دختر عمه ی عزیزم ـ راین ، آلمان ... ) + نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1384 5:0 توسط سارا |
هوا سرد می شود و دیگر تفاوتی ندارد کجا هستم سرد می شود ، و سر انگشتان صورتی ام تیر می کشند چه بیگانه می وزد باد ، از کجا می آید و به کجا می رود نمی دانم می برد ، هر چه در نفس هایم هست می برد و من اعتراضی ندارم اوهام سیب های سرخ و میوه های سخت کاج بر من فرو می ریزد درخت را می نگرم که بغض کرده سرم را پایین می اندازم ، شرمسار باد از سر نو ، یک تنه دست هایم را می کشد روح در من نیست هیچ نیست غرق بغض است درخت و من خشکیده ام چون او + نوشته شده در جمعه 7 بهمن1384 23:48 توسط سارا |
پنجره بسته است
چشمان من نیز ... و پرده ها پایین کنار دیوار سرد می نشینم و سراسیمه آرام می گیرم می ترسم از باد سردی که بیرون می وزد و چشمانم را می رباید و از به یاد آوردن برگ های رفته می ترسم چشم هایم را باز کنم می ترسم کنار دیوار می مانم و با لمس سرمای پشت سرم لحظه ها را آرام آرام فرو می دهم پلک هایم می لرزند نور ... می آید صدای باد نیز سرد است دیوار و چشمانم ... رفته اند + نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1384 8:0 توسط سارا |
و اینک برف می بارد ... پنهان نیستم من ... شاید زاده شوم ... + نوشته شده در شنبه 1 بهمن1384 21:54 توسط سارا |
|