|
اپیزود اول :
نمایشگاه شلوغ است . مردی فیلم برداری می کند . نقاشی ... طرح ... لبخند های بی رنگ ... آدم ها در ناباوری... ---------------------------------------------- اپیزود دوم : می گردیم . دور خودمان و دور نقاشی ها ... همان تماشاست کارمان ، از نوع جدید ... پسر بچه ها با لباس های یک رنگ و رنگی از شادی ( !؟) چرخ می زنند . ما هم ... ---------------------------------------------- اپیزود سوم : نگاه در اوج ... کودکی می خندد ، با بادکنکی بیمار در دست ... و خانه ای بر اوج هیچ چیز ... کودک در پی من گام بر می دارد : " نقاشی توست ؟ "( مرا نگاه می کند . ) ادامه می دهم : " مال تو کو ؟" (فرار می کند ) دوباره : خانه ای بر اوج هیچ ... ---------------------------------------------- اپیزود چهارم : در آخرین نقاشی پرسه می زنم ... کودک یتیم با شاخه گلی در دست و مادری تصنعی ... کسی آستینم را می کشد . همان کودک است :"خاله ... خاله ... نقاشی من اینجاست ..." مرا می خواند به نام کسی که هرگز برایش نبوده و مستحق این لقب نیست ... از خودم متنفر می شوم و دنیا بر من فرو می ریزد ... که هستیم ؟ بازیگر؟ برای کودکی که بازی زمانه را نمی داند چه نقشی بازی می کنیم ؟ لعنت به من ... کودک مرا دوست می دارد + نوشته شده در جمعه 30 دی1384 23:31 توسط سارا |
+ نوشته شده در جمعه 30 دی1384 16:2 توسط سارا |
و شاید از دومین طلوع آغاز شده مردن جاودانی ما ... ( * عکس از خودم - به تاریخ سیزده فروردین همان سال که هنوز فکر می کردم زنده ام ...) + نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1384 8:24 توسط سارا |
دقایقی طولانیست که این واژه ها را تکرار می کنم . قلم را بر می دارم و دوباره از ابتدای همین سطر ، با همین واژه ها می نویسم . چه مضحک که تمام زندگی روزانه ی ما مانند همین سطر است . انقدر کوچک ، انقدر حقیر که تمامش روی یک خط کمرنگ از این کاغذ جای می گیرد و چه دردناک که اسمش را زندگی می گذاریم و از گذران آن با تمام مشقات مجازی اش احساس زنده بودن می کنیم . مردگانی بیش نیستیم و ادای زندگان را در می آوریم . می ترسم از عادات خویش و می ترسم از اینکه طلسم عادات ، مرا هم مسحور کند و عروسک کوکی روزمرّگی شوم . چه تلخ که با این تصور شب ها خود را می میرانیم که : " فردا روزیست نو با شکوهی که مال ماست ." و فردا همین امروز است که از اوّل سطر آغاز شده . مثل همین اشک است که مرا زیر هبوط نا جوانمردانه اش خرد می کند ، می چکد و جایش را به دیگری می دهد . قطره ی دوم پیش از سرد شدن ردّ اوّلی آنرا پررنگ می کند ... و تمام این ها به اندازه ی فشار اندک یک دستمال می ارزد و بس... خشک ... گونه تهی ست و اصلا انگار از آغاز چیزی نبوده که نشانش حالا باقی باشد . مردن ما هم همین است و از آغاز شروع می شود . از لحظه ی تولّد ، از دومین باری که می گرییم و گریه تکرار می شود از تمام دومین بارها از تمام تکرار ها از تمام دانسته ها ست که : + نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1384 8:16 توسط سارا |
چراغی روشن گرمایی نا پیدا سکوتی بی معنا ، پشت درخت ها پنهان است برف و ما دل به روشنی بیمارگونه ی اتاق ها بسته ایم ، کنار بخاری های گرم با خیال خوشبختی سر می کنیم بی آنکه بدانیم همه یخ بسته ایم . + نوشته شده در سه شنبه 27 دی1384 15:13 توسط سارا |
بر زمین نشسته ام و خیره به امواج می نگرم که مرا مسخ خویش کرده اند چه دور است زندگی مرده وار بیرون و چه نزدیک... آوای پریان دریایی که ترانه های آبی سر می دهند نوایی دور که از ژرفای آبها با من حرف می زند ولالایی سپید ابرها که تکرار می شود رعد به من سلام می دهد و من چتر خیال خویش می گشایم و ردّ پایم را برای ابرها جا می گذارم تا مرا پیدا کنند و افسوس که کسی رد پاها را خط خطی می کند کسی از ماورای اندیشه های کودکانه ام مرا تعقیب می کند... بیدار می شوم ... + نوشته شده در جمعه 23 دی1384 4:19 توسط سارا |
پس از مرگ به خانه باز خواهم گشت دیوارها را بی سایه خواهم پیمود و در امتداد سپید سقف اتاق ها پرواز خواهم کرد ، در تماشای تصویر خواب زده ی تو ... که می گریی آنگاه فریاد خواهم کشید بی آنکه صدایی از آنم باشد بی آنکه مرا در یابی من آنجا خواهم بود کنار پنجره ها ، کنار چراغ ها و تو ... از من دور برای نبودنم سوگواری ... فرصتی نخواهم داشت برای ماندن تو غرق اندوهی ، بی آنکه حضورم را احساس کنی من امّا تمام نیمه شب ها به خانه باز خواهم گشت ... + نوشته شده در دوشنبه 19 دی1384 18:5 توسط سارا |
و این است وسعت برف از میان قاب کوچک پنجره ی اتاق ،
که مهمان ثانیه های اندیشه ام می شود و آنگاه می بارد ... و مرا در خود می پیچد ( عکس از خودم ) + نوشته شده در یکشنبه 18 دی1384 8:55 توسط سارا |
پشت در… آغوشی ست گشوده ، برای رهگذری نامده که گویا هرگز نمی آید گلدانی پر از خیال شمعدانی های تر ، و دستانی به رنگ آبی فیروزه ای ، … یا سلامی به وسعت یک تکه کاغذ که نامه می خوانندش ، و عجیب که هرگز نمی آید پشت در… حیاطی ست در انحصار بندهای رخت و سایه ی آویزان یک چارقد پر از لاجورد پر از یاس و پر از تکرار کلاغان بی تاب و رهگذر هرگز نمی آید هرگز نمی آید … نمی آید (* عکس از خودم ) + نوشته شده در سه شنبه 13 دی1384 3:40 توسط سارا |
آن روز دیوارها فرود آمدند آنان قفل ها را بر زمین افکندند و لیوان ها را بالا گرفتیم و فریاد آزادی سر دادیم آن روز دیوارها فرود آمدند کشتی ابلهان به گل نشسته بود امید ها شب را روشن می کردند چون کبوتران کاغذی در پرواز (راجر واترز ) + نوشته شده در دوشنبه 12 دی1384 23:17 توسط سارا |
|