|
باری اگر هم می شد شاد بود ، دلیلی برای شاد بودن نداشتیم ، ... همین بس که " دیگران " بخندند و ما موجب شادی آنان گردیم و گهگاهی اگر لبخند بر لب می نشانیم نشانی باشد از حسّ نوعدوستی ما برای " دیگرانی که می خندند " ... این رو لای جزوه ی عربیم پیدا کردم ...؟!!!!؟؟؟؟ + نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1384 23:27 توسط سارا |
از پیچ کوچه می پیچم باد کلاه توهم از سرم بر می دارد و سلامی همیشگی در امتداد دیوارها برای آشنایی قدیمی پرواز می کند نفسی فرو می دهم و برای یافتن کلاهم می دوم + نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1384 22:11 توسط سارا |
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1384 7:26 توسط سارا |
کنار بخاری می خزم و به پنجره پشت می کنم . دست های یخی ام را زیر موهایم پنهان می کنم . ساعت ها به من نزدیکند و انتها دور ... شب بلند یلدا می آید و من هنوز به انتظار آن برفم که همه چیز را پاک می کند ... حتا برف همیشگی درونم را ... که مدت هاست می بارد و می بارد و می بارد ... + نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1384 7:6 توسط سارا |
+ نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1384 6:35 توسط سارا |
صدای تیک تاک ساعت ، دیوانه وار در من تکرار می شود . رگ هایم بی هیچ حسی از گرما در طول عضلاتم آرمیده اند هیچ نمی شنوم جز صدای تیک تاک که تکرار می شود و طنین می اندازد . پنجره خیس شده و فضای اتاق تا همیشه تاریک است و ژرفای تاریکی ، ناپیدا … دست دراز می کنم به تیرگی چنگ می اندازم و خلأ مطلق تنها چیزی است که می یابم . برق می زند و صدای رعد شیشه ی پنجره را می شکافد ، هیچ حرکتی نمی کنم . نگاهم مرده و توانی برای شنیدن ندارم . خسته ام و در آرزوی لحظه ای سر بر بالین نهادن می سوزم ؛ امّا این صدای تیک تاک آنچنان مرا می خراشد که نمی توانم بیارامم … گویی باید به یاد بیاورم که زمان هست و من می خواهم در فراموشی خود غرق شوم ، در سیاهی اتاق فرو روم و خستگی ناجوانمردانه ام را بمیرانم . برق می زند و پنجره هنوز خیس است . اتاق تا همیشه تاریک خسته ام + نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1384 6:26 توسط سارا |
+ نوشته شده در شنبه 26 آذر1384 3:33 توسط سارا |
بوی توتون تازه به مشام می رسید و چای قند پهلوی تلخی به آرامی بخار می کرد . صدای تیک تاک ساعت به نرمی ، چون وسوسه ای زرد فضا را می پیمود . زمان در حال گذر و اتاق تاریک بود . گلدانی پر از گلهای پلاسیده یا در حال پژمردن روی میز و پاکت مچاله ی سیگار در کنارش ... چای هنوز داغ بود امّا صدای نفس های هیچ کس به گوش نمی رسید . حتّا حضور سایه ها هم در فضای کمرنگ اتاق مرده بود . هوا رو به تاریکی می رفت ، کلاغی بر رف پنجره نشسته بود و پیاپی به شیشه نک می زد . چون سایه ای سیاه پشت شیشه تقلّا می کرد و اتاق ساکت بود . اتاق ساکت بود ... ... اتاق ساکت بود اتاق ، ساکت ... دستان ساعت سراسیمه بر صورتش موج می زدند و دیوارها نعره می کشیدند ، سایه ی سیاهی همه جا را می پوشاند . چای تلخ و سرد بود ، گلها همه پژمرده و قند سپید و کوچک ، سهم مورچه ها . غروب ، ابدی بود . + نوشته شده در شنبه 26 آذر1384 3:18 توسط سارا |
+ نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1384 8:35 توسط سارا |
یک نقطه می گذارم و می روم سر خط هیچ چیز اما عوض نخاهد شد مگر ذغال کوچک نوک مداد که آرام آرام در سپیدی کاغذی ام فرو می میرد + نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1384 8:21 توسط سارا |
|