|
نرودا با خوش خیالی گفت :" هوا را از من بگیر خنده ات را نه ." من سکوت می کنم . تنها هوای تازه می خواهم و راهی جدید برای تنفس ... خنده هایت را نه ...
+ نوشته شده در دوشنبه 23 آبان1384 21:56 توسط سارا |
روز های بارانی شمال در حالیکه پشت پنجره ی بزرگ کلاس می نشینی و خسته ای ... حیاط بزرگ مدرسه و هیاهوی احمقانه ی چند همکلاسی برای هیچ چرا آنها می خندند؟ و زنگ به صدا در می آید در حالیکه من باید ابرها را در آسمان تنها بگذارم و به گروه فرو مرده در کتابهای مضحک زیست بپیوندم . + نوشته شده در دوشنبه 23 آبان1384 21:50 توسط سارا |
باد جیغ می کشد و گونه های خاکی کوچه را می خراشد . کنار پنجره می نشینم و ساعت ها با شرم به پاییز خیره می شوم . ساعت ها در انتظار اتّفاقی ناگوار کنار پنجره می نشینم تا شاید دلیلی برای دست و پا زدن در این غروب خاکستری بیابم . روی صندلی ام می نشینم و فکر می کنم ، به وسعت نگاه هایی که بی پروا کره می خورند و نگاه من که گنگ و مبهم ، به نقطه ای خیره می ماند . باد دوباره شیون می کشد . گویی برای کسی سوگواری می کند . مثل زنی کولی که پا برهنه به دنبال کودک گمشده اش می دود ، بهد ردّ پاهای شنی اش را روی زمین جا می گذارد و پریشان به دنبال پاهای زمان می دود . کجاست کودک بی نام و نشان باد ؟ صدای گریه ی کودکی خرد به گوش می رسد . در امتداد پاها ی خاکی باد کودکی معصومانه می نالد و باد دوان دوان از او دور می شود و آبی باد بادکش را نیز با خود می برد . سوز سردی شیشه ی پنجره را می لرزاند و چراغ های کوچه دوباره روشن می شوند . انگار شب شده . غروب هنوز اینجاست امّا مثل همیشه باید فریب وحشت تاریکی را بخوریم . چراغ ها را روشن کنید تیرهای چوبی برق با پشتی خمیده و کوله باری از تاریکی در امتداد دیوارها صف کشیده اند . چراغ ها را روشن کنید . صدای زنگ در به گوشم می رسد . هنوز یک دقیقه نمی شود که باد رفته ، چه کسی در می زند ؟ سردم شده . کسی از پایین صدا می زند :"اینجا چراتاریک است ؟ چراغها را روشن کنید . "
+ نوشته شده در دوشنبه 23 آبان1384 20:48 توسط سارا |
اتوبوس حرکت می کند . نگاه من همچنان به شیشه است . از دور دست صدای قار قار کلاغ ها به گوش می رسد و تیر های بلند و سیمانی برق ، بی اعتنا از کنارم عبور می کنند . جاده در خواب است و خطوط کوتاه و سفید روی صورتش تا نا کجا ادامه دارد . نمی دانم باید به چه چیز فکر کنم یا به کجا نگاه کنم . بی حرکت روی صندلی نشسته ام و آرام آرام نفس می کشم . خوابم نمی آید امّا انگار خوابیده ام . مثل آدمک های دست و پا بسته ی خواب هاب سیاه و سفیدم شده ام که هرگز توان انجام کاری را نداشته اند . چرا خورشید غروب می کند ؟ چرا ابرها مرا ترک می کنند؟ پس باران چه می شود ؟ دیشب آنها به من قول باران دادند پس کجا می روند ؟ تیرهای برق به سئوالات من توجّهی ندارند . همچنان بی اعتنا از کنارم می گذرند و من نقطه ی نا معلومی را در افق جستجو می کنم . درخت تنهایی در دور دست ها برایم دست تکان می دهد . چه سبز است و چه تنها … برایش لبخند می زنم و پیش از آنکه از کنار اتوبوس رد شود چشمهایم را می بندم . + نوشته شده در دوشنبه 23 آبان1384 19:57 توسط سارا |
دیشب در امواج اشک های نادیده ی یک آشنا غرق شدم و امروز با یاد او مسخ . چقدر تنها مانده ام . چه ناتوان و سراسیمه می گریزم . از همه کس و از خودم . از فریاد کشیدن با صدای گرفته خسته ام و سکوت را از یاد برده ام . فرق بین امروز و فردا چیست وقتی که من هر لحظه بیشتر در خود فرو می ریزم ؟ + نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان1384 16:7 توسط سارا |
به اندازه ی تمام غروب های دنیا دلم گرفته . کاش آسمان اینطور نمی گریست . کاش اینجا نبودم کاش کسی بود که می توانست دستم را بگیرد و مرا از مرداب کوچک درونم بیرون بکشد . تاریک است هوا. به انتظار فردا می مانم شاید سپیده دم با خود برایم خورشید را بیاورد ... + نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان1384 16:1 توسط سارا |
و هزار سال می گذرد بی آنکه فردا فرا رسد . کسی پشت در نیست و من همیشه در انتظار خواهم بود .
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان1384 15:0 توسط سارا |
باران به شیشه می زند .انگار دو دست با وحشت شیشه را می خراشند :" باز کنید ... باز کنید پنجره را ... " لحظه ای باز می ایستد و به پشت سرش نگاه می کند و دوباره به شیشه می کوبد . صدای تیک تاک ساعت بی رحمانه التماس های مکرّر باران را می بلعد و خواب سنگین درون اجازه ی هیچ حرکتی را به کسی نمی دهد . کسی پنجره را رو به باران باز نمی کند ، حتا اگر تا سپیده التماس کند و از خستگی زیر طاق پنجره به خواب رود . + نوشته شده در دوشنبه 2 آبان1384 8:42 توسط سارا |
|