|
پیاده روی نا هموار و هوای گرم و نیمه ابری ، زیر سایه ی تابستانی درخت های تبریزی کنار خیابان حضور چند برگ پاییزی احساس می شود و باید باور کنم که اکنون فصل بهار است . پل سفید رودخانه کنارم ایستاده . به پایین نگاه می کنم . رودخانه ی کثیف و متعفن از وسط شهر عبور می کند ، پر از خشم ، پر از دردهای کهن . ... و چند شقایق وحشی بر ساحل گلی نشسته اند . تاب می خورند و با هم پچ پچ می کنند . انگار نه انگار که از دشت شقایق جا مانده اند . توی دلم می پرسم : " شما ها را کی اینجا آورده ؟ " و یکی از آنها با تأنّی پاسخ می دهد :" باد ... " و باد مرا نیز می برد . به سرعت قدم بر می دارم و رودخانه و شقایق ها را تنها می گذارم . باد هرگز نمی پرسد چرا و هرگز باز نمی ایستد . تنها فاصله ها را خط خطی می کند بی آنکه بداند شقایق ها کجا می رویند و یا اینکه برگهای درخت تبریزی کی زرد می شوند . بی آنکه بداند من دلم برای شقایق ها تنگ خواهد شد . + نوشته شده در شنبه 30 مهر1384 4:55 توسط سارا |
صبح از خواب بیدار می شوم ... برف می بارد . زیر رو انداز گرمم می خزم و خودم را گلوله می کنم . زیرچشمی پنجره را نگاه می کنم که مثل کاغذ سفیدی روی دیوار می درخشد . خودم را پنهان می کنم . چشم هایم را می بندم . دوباره همه چیز همینجاست . بی خوا ست و اراده ی من ، همه چیز همینجاست . توی همین اتاق ، زیر همین رو انداز ، کنار من که چشم هایم را بسته ام ... . همه چیز تا زیر پلک هایم رخنه می کند . با تکانی شدید توی تخت خوابم می غلتم ،... شاید تهی شوم ، حتا برای یک لحظه ... چشمانم را باز می کنم . رو انداز کنار رفته ، نور چراغ چشمم را می زند . روی زمین هستم ، افتاده بر زمین ، با تمام افکارم ، ... با همه چیز که مرا احطه کرده . بالا را نگاه می کنم : پنجره ... ، واژگون برف می بارد هنوز ... + نوشته شده در شنبه 30 مهر1384 4:54 توسط سارا |
خسته ام می رم بخوابم باز بر می گردم . + نوشته شده در جمعه 29 مهر1384 6:46 توسط سارا |
|