تبليغاتX
دیگر برف نمی بارد
دیگر برف نمی بارد
باروي خالي من طنين صدايم را گم كرده، امروز و براي هميشه...

تابستان،

من بیدارم

و نیمه شب پر است از تصاویرتبدار و موهوم و گیلاس های سفید؛

مجسمه های چوبی به بوسه خشکیده اند

و دماسنج برای مدتی طولانی سی و هشت درجه ی سانتیگراد را نشان خواهد داد...

 

[ ]

 

 - کلیشه های من -

صبح

آشوب گنجشک ها،

بهار نارنج،

عاشقانه های پدر و مادر،

میز صبحانه ی گوشه ی ایوان،

پنیر و هندوانه ی سرخ،

قاشق چایخوری توی استکان

و گلدان های

  آویزان ...

 

[ ]

 

پله های بلند و صدای تمام نشدنی کبوتر های بام

خداحافظ ژوپیتر

من بیست ساله ام

و دیگر هرگز در استکان های کمر باریک با حاشیه های طلایی

چای نخواهم خورد.




2 نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 23:55  توسط سارا  |