|
دیگر برف نمی بارد
باروي خالي من طنين صدايم را گم كرده، امروز و براي هميشه...
|
تابستان،
من بیدارم
و نیمه شب پر است از تصاویرتبدار و موهوم و گیلاس های سفید؛
مجسمه های چوبی به بوسه خشکیده اند
و دماسنج برای مدتی طولانی سی و هشت درجه ی
سانتیگراد را نشان خواهد داد...
[ ]
- کلیشه
های من -
صبح
آشوب گنجشک ها،
بهار نارنج،
عاشقانه های پدر و مادر،
میز صبحانه ی گوشه ی ایوان،
پنیر و هندوانه ی سرخ،
قاشق چایخوری توی استکان
و گلدان های
آویزان ...
[ ]
پله های بلند و صدای تمام نشدنی کبوتر های بام
خداحافظ ژوپیتر
من بیست ساله ام
و دیگر هرگز در استکان های کمر باریک با حاشیه های
طلایی
چای نخواهم خورد.